خرید بک لینک
امشب رفتم بازار ؛ یه مقدار جنس از مغازه قبلیم مونده بود خواستم به مغازه دار بفروشم که رو دستم نمونده باشه . رفتم یه مغازه ای ؛ صاحبش مهندس کامپیوتر بود ! میکروفون رومیزی کامپیوتر نشونش دادم فکر کرد موس هست ... فهمیدم خیلی داغون هست .

یا کارت ریدر اینترنال که داخل کامپیوتر وصل میشه رو نمیشناخت ! اسمشو چیز دیگه میگفت . بلدهم نبود میکروفون رومیزی رو به لب تاب وصل کنه !

فهمیدم تو این دنیا داغونتر از من هم پیدا میشه

قصد من تمسخر از ایشون نیست . ولی حداقل اگه من بودم و در این شرایط جلوی دیگران قرارمیگرفتم دست و پامو گم میکردم و سریع اعتماد به نفسم رو از دست میدادم که باوجود مهندس کامپیوتر باشم ولی دوتا قطعه ساده و طرز کارش رو بلد نباشم . اصلا کلا ذهنی به هم میریختم .

ولی ایشون همچنان اعتماد به نفسش پابرجا بود .

من چون خودم خیلی درگیر مسائل و مشکلات بودم این حالتها برام پیش میومد.

حتما ایشون هم خیلی ذهنشون درگیر مشکلات بود .

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۴/۲۱ساعت 1:23 توسط بور و سفید

برچسب: اعتماد,نفس, نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:54

صفحه بندی