خرید بک لینک
یه دختری از اقوام و آشنایان معرفی شده بود ! میگفت برو ببینش ... من که شرایط و مشکل پسندی خودم رو میدونستم صلاح ندیدم برم خونه شون ...

ناگفته نماند از لحظه معرفی اون دختر بطور عجیبی ارتباط با خانواده م بهتر شد و مسائل و مشکلاتم باخانواده تاحد زیادی به اتمام رسید !

پدرم اصرار داشت برید و اون دخترخانم رو ببینید بلکه جور شد اما بعد مدتی به حرف من رسیدن که رفتن به خونه شون صلاح نیست و وقتی ادم باید بره خونه شون خواستگاری که اقلا دیده و پسندیده باشه و بعد مراحل بعدی طی بشه ...

تا اینکه این خانمی که معرفی کرده بود و اقوام نزدیک ایشون هم میبود اومد خونه مون ...

ازطرفی با اون دختر هماهنگ کرده بود و چیزی که مربوط به اونها میشد باخودش اورده بود تا ایشون بیان بردارن !

که خوشبختانه من خونه بودم و رفتم در را باز کردم و ایشان را دیدم .

من از همه جا بیخبر وسر و وضعم زیاد مناسب نبود. رفتم آماده بشم و بیشتر ببینمش که دیگه ایشون رفته بود.

البته من ازهمون اول به حرف دلم رسیدم با وجود اینکه خیلی خوب بودن ولی به دل من ننشستن.

برچسب: نویسنده: بهنام حبیبی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 21:20

صفحه بندی