1ای قدیم حس و حال خوبی داشت ، از تعطیلات سیر نمیسدیم ، تازه اواخر شهریور کنی دلمون هوای مدرسه رو میکرد ، دلمون واسه مدرسه میکرد ، آخرش دلمون واسه دفتر و کتاب تنگ میشد ، فکراینکه به کلاس بالاتر بریم و لباس و کتابامون نو بشه قشنگ بود !
از بازی های تابستونیمون سیرنمیشدیم ، از صبح بابچه ها تو کوچه فوتبال بازی میکردیم ، عصر هم بااینکه توخونه بودیم خسته نمیشدیم ، منچ میگرفتیم ۲۰ تومن چفدربرامون جذاب بود ، مخصوصا مار و پله ش ، من گاهی واسه خودم بادبادک درست میکردم ، میرفتم ۵تومن چسب سریش میگرفتم با ۱۰ تومن کاغذ الگو ، یه بادبادک بزرگ میساختم و هوا میکردم ، خوب هوا میرفت با اینکه کسی ب من کمک نمیداد خودم باکمک دوتا آجر اون قسمتهایی ک بابد چوب کمانی میخورد رو نگه میداشتم .
میخوام اینو بگم هیچوقت از زندگی بیزار و دلخسته نمیشدیم ، همیشه امیدوار بودیم ، زندگی همیشه یه چیز قشنگ برامون داشت . الانم دلم میخواد مثل اون موقع ها باشه ، یه حس و حال خوبی به زندگی تزریق بشه و دل همه مون خوش بشه .
زندگی رو نباید آنقدر سخت میکردن ک اکثریت زده بشن ، این که اخلاقمون باهمدیگه خوب باشه دنیا هم بهتر باهمون تامیکنه .
نمیدونم چطور شرح بدم ولی دلم به حال خوب همیشگی میخاد ک به هیچی جز لذت بردن از زندگی فکرنکنم .
برچسب:
نویسنده: بهنام حبیبی