خوابیدم خواب دیدم میخام با یه دختری ازدواج کنم ، من توخونه اون ها بودم ، حسی بهش نداشتم ، آدم های خوبی بودن ، هنوز مردد بودم . وضعشون خوب بود . توحیاط خونه شون کنار ماشینش بودیم ، دخترگفت بیا پیش بابام . گفتم باشه ، رفتم از یه جایی رد شدم و به جایی که باباش توهال پای سفره نشسته بود رسیدم ، سلام جانانه ای دادم و عذرخواهی کردم اومدم خونه شون ، سلامم رو خیلی خوب جواب داد و گفت : ما افتخار میکنیم .
دامادمون وپسرعموم هم اونجا بودن . یکم نشستیم ، باخودم فکرمیکردم اگه یوقت بزنم زیر همه چی خیلی بدمیشه ، کاش لااقل ایشون نیومده بودن .
فکرمیکردم خوب بود اگر حداقل با یکی یه قراری میزاشتی ببینم جذبش میشی یا نه ، اصلا هیچکی متوجه نشه و از محدوده خونه شون فراتر نری ، همونجا پیش پدرومادرش باشه ، من هم رفت و آمد داشته باشم که اگه حس بدی پیداکردم یا نخواستمش بتونم عذرخواهی و کنسل کنم .
این خواب بیربط ب دختری ک بهم معرفی کردن نیست .
مدتی هست گفتن برو ببینش ، خوشگله ، خوانواده ش خوبه و گفتن مانتو میپوشه .
اما انگار وقتی حرف از این ماجرا میشه میترسم پاجلو بزارم .
برچسب:
نویسنده: بهنام حبیبی